نامه بابا لنگ دراز

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت


جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او میماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شودپس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.


دوستدارتو : بابالنگ دراز

خدایا...

خدایا!

خدایا!من دلم قرصه!کسی غیرازتوبامن نیست;

خیالت اززمین راحت،که حتی روز،روشن نیست!/کسی اینجانمی بینه،که دنیازیرچشماته!

یه عمره یادمون رفته،زمین دارمکافاته/فراموشم شده گاهی،که این پایین چه هاکردم!

که روزی بایدازاینجا،بازم پیش توبرگردم!

خدایاوقت برگشتن،یه کم بامن مداراکن;شنیدم گرم آغوشت،اگه میشه منم جاکن.