بدون شرح


شعر

به نام انکه دوستی را آفرید ...

به نام آنکه دوستی را آفرید،
عشق را ،

رنگ را...

به نام آنکه کلمه را آفرید.

و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بیدلی را، ساختن خانه ای در دل.
و این دل بینهایت، چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش. او رفت و من نشناختمش.
در تمام میخکهای سر هر دیوار، آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش.
همانگونه که بغض های گاه و بیگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.

اینجا، هر چه هست، جز با صداقت او و کلام و نقشهای او، حوض بی ماهی ست.
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن باغچه ای که هیچکس جدی نگرفتش

.سهراب سپهری

کودکانه

بدون شرح

دانشجوي ژاپني براي قدرداني از استادش پاهاي او را ميشويد!!!

امام علی(ع) :هرکس به من کلمه ای بیاموزد مرا بنده خود کرده


علی (ع) با فرمودن این جمله به همگان یادآوری میکند که معلم در چه درجه و مقامی قرار دارد .این جمله دقیقا" در موازات فرمایشی دیگر از امیرمومنان هست که فرمودند : 

اذا جائه طالب علم و غيره فوجده في جماعة عمهم بالسلام و خصه بالتحية"  
وقتي متعلمي وارد مجلس مي شود و مي بيند استادش در ميان آن جمع وجود دارد به همه حاضران سلام کند اما براي استاد خود تحيت و احتارم خاصي قائل شود.

و یا فرموده ای از رسول اکرم که میفرمایند : به کسی که از او علم می آموزید احترام کنید.
در جایی دیگر رسول خدا فرمودن : اکرموا العلماء فانهم ورثه الانبياء فمن اکرمهم فقداکرم الله و رسوله" 
عالم و دانشمند را گرامي بداريد زيرا آنان وارثان پيامبرانند، هرکس آنان را احترام کند در واقع خدا و رسولش را احترام کرده است
با این اوصاف جایگاه معلم (کسی که می آموزد)از دید علی (ع) و پیامبر (ص) برای ما روشن تر شده است.

شعر

درقبر شب

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم
پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است
شعر از سهراب

سلام بر شما ای

بخدا قسم توضیح بده برام چیکار کنم من نفهمیدم تو میگی کامنت هات رو تایید کنم نمیدونم کدوم کامنتت رو میگی؟

وبلاگ که دیگه کلا تعطیل شده چطوری از توش ببینم؟!

من نه کسی دیگه این کار رو کرده ببخشید اکه رو اعصابتوون راه رفتیم شرمنده مثل اینکه از من ناراحتید نخیر دست من نیست دست کسی دیگه است که معلوم نیست کیه